تبليغاتX
نسیم بامدادی

زاد روز تن تو مبدا تاریخ من است. روز میلادت عصاره ای از زمانم است که یک عمر دوست داشتنم را به نمایش گذاشته است. تبلوری است از سالها شیدایی و بی قراری و رسوایی، درعین عزت و ایمان و افتخار.

روز میلادت مبارک ای نازنین! که دوست داشتن را به تو آموختم و دوست داشته شدن را از تو سرمشق گرفتم. یار و همراه روزهای دلتنگی و بی قراری ام، همدم و همراز لحظات تلخ و شیرین زندگیم! زاد روز حضورت بر زمین خدا را برای همیشه تاریخ در ذهنم به عنوان سرمنشا لطافتهای عالم وجود ثبت خواهم کرد تا روزمرگم. هر چه که در حق هم جفا کنیم و یا هم را بیازاریم!.

امروز را علیرغم همه دلتنگیها و بغض های روزهای قبل، با جوشش نیروی عظیمی در درونم که ازعشق سرشار تو لبریز است آغاز کرده ام نه فقط امروز، بلکه همه سالهای باقی عمرم را در این روز، چه برای هم بمانیم و چه نه! آنچه را که از تو الهام گرفته‌ام تا دم مرگ  با خود خواهم برد.

 اینک تمام عالم این روز را به جشن نشسته است می بینی؟ شور اول پاییز را می گویم که گویی از تولد تو درغوغاست.

  نازنینم

عشقم، عمرم، روحم، سالهای جوانی ام و همه آنچه که برای دوست داشتنت فدا کردم تقدیم لحظه ای از تجربیات ناب، ناشی از حضورت در زندگیم!

  میلادت مبارک                  

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 22:30 توسط بامداد |

به امید یک جمعه سبز بی قرارم

روز قدس روز اعتراض به ظلم و جور را می توانیم به روز ایران و حمایت از ملت ستمدیده ایران تبدیل کنیم.

به نوعی تعیین سرنوشت این جنبش به این روز و میزان حضور مردم در این روز وابسته است

می گویند این بار به خاطر پوشش خبری وسیع شبکه های خارجی و نزدیک بودن سفر احمدی نژاد به نیویورک خیلی نتوانند به زور و اسلحه متوسل شوند ان شا الله!

پس بی هراس و محکم به خیابان بیاییم.

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 12:43 توسط نسیم |

من همه چیز را در رهایی می دیدم ولی تو کم کم برایم حصار می کشیدی خنده دار بود من برای چیزهایی با تو دمخور نبودم که نیاز به ساختن یک زندان باشد ولی تو عشق را با انحصار درهم میکردی. اینکه من فقط از آن توام و تو بی من نخواهی ماند. خودت هم اینگونه بودی همه چیزت برای من و به یاد من بود ولی این همانی نبود که من می خواستم. پس تصمیمم را گرفتم باید خودم را و تو را ازاین زندانی که تو با دستهای خودت در حال آجرچینی آن بودی رها سازم

همان پنج سال قبل را می گویم ابتدای پاییز را... خواستم که ببینمت خواستم یکبار برای همیشه همه چیز را تمام کنم، محکم بایستم و بگویم نه، ادامه این رابطه صحیح نیست برگرد به زندگیت و مرا رها کن برو و بگذار این دوستی در همان حد استادی و شاگردی بماند بگذار من در مصاحبت با تو حافظ بنوشم و سیاست ببلعم و بگذار این رابطه پاک و مقدس بماند تو هم حرفم را پذیرفتی! یادت می آید در پارک ساعی قرار گذاشتیم هوا کمی سرد بود و من مثل همیشه این سرما را با تمام تنم حس می کردم از توام شدن سرما و هیجان حرفهایی که قصد داشتم به تو بگویم صدایم لرزش داشت آرواره هایم می لرزید و من خودم را منقبض کرده بودم تا محکم و بی لرزش حرف بزنم چیزی سنگین راه گلویم را بسته بود و خارج شدن صدا را مشکل کرده بود و تو همه این حالتهایم را می فهمیدی در کمال احترام از تو خواستم که این آخرین دیدارمان خارج از محیط کاری  و علمی باشد و هر کدام به راه خود رویم. گفتم که اگر کمکی از دستم بر بیاید دریغ نخواهم کرد ولی در همان چهارچوب تعریف شده و تو همه را می پذبرفتی از تو خواستم برای حل مشکلت به پیش مشاور بروی چون من یک روانشناس نیستم و نمی توانم بیش از آن کمکی بکنم و تو در پایان از من خواهش کردی که برای اولین و آخرین بار دستانم را در دستانت بگیری  و من آنجا سخت ترین لحظه عمرم را تا به امروز گذراندم.  به دستانت خیره شدم که به سویم دراز مانده بود و اینکه پس زدن آنها چقدر سخت و ناگوار بود  بر خلاف اعتقادم و مرامم خواهشت را رد نکردم و دستان سردم را در دستان گرمت قرار دادم از گرمای دستت سوختم و تو چشمانت را بستی و اشکی آرام ازگوشه آن غلطید...

دو روز جهنمی را گذراندم در برنامه گروه روز بعد شرکت نکردی با چشمانم زمین و آسمان را به دنبال تو می گشتم و شبها را سر در بالشی که از اشک خیس است به خواب می رفتم و گله از حکمت خدا که چرا مردی که می توانستم در کنارش خوشبخت باشم اینگونه و در آن شرایط سر راهم قرار دادی ....

روز سوم تماس گرفتی و گریه کردی یادت می آید؟ این اولین بار بود که صدای هق هق یک مرد را می شنیدم تا قبل از تو بودند مردانی که جواب نه به آنها دادم ولی هیچ یک هق هق نزدند. با اینکه تو از همه شان مغرورتر بودی ... نمی دانی چه حالی شدم از درون شکستم تحمل آن وضع را نداشتم فقط می خواستم خودم را از آن موقعیت نجات دهم صدای تو آن طرف خط بود که می گفت حداقل تا زمانی که مردی وارد زندگیت نشده بگذار بمانم قول میدهم محدودت نکنم قول میدهم به عنوان یک دوست و مشاور در کنارت بمانم و یاریت کنم گفتی نمی توانی بی من بمانی و این دو روز را مردی و زنده شدی گفتی تو که هنوز به کسی متعهد نیستی گفتی و گفتی و گفتی تا در نهایت از سکوتم برداشتت را کردی و اینگونه شد که من در مقابل تو شکستم و نرم شدم...

تو فقط دوست و مشاور من نماندی تو شدی مرد زندگی من ... مردهای زیادی سر راهم قرار گرفتند به نیت ازدواج ولی نتوانستم هیچ کدام را بپذیرم کم کم به دیوارهای ساخته شده به دستهای تو خو گرفتم کم کم عشقت را برای خودم یک پناهگاه یافتم کم کم دستانت برایم شد انتهای خواستن و آرزو، کم کم وارد شدن به مبحث ازدواج با هر کس دیگری برایم شد کابوس، کم کم فشار خانواده و اطرافیان برای جواب مثبت دادن به خواستگارها برایم شد شکنجه! چند بار تا پای پیمان بستن با کسی رفتم ولی آخرین لحظه طوری شد که نشد و من سرمست از آن برگشتم و هر بار تو منتظرم بودی. کم کم هر کس سر راه من قرار گرفت با تو مقایسه شد، تو شدی الگو و هدف، و میزان نزدیکی شان به تو شد نتیجه! و تو این را می دیدی و می دانستی، شاید نوشتن این سطور برایم خیلی سخت باشد ولی من اینجا اعتراف می کنم به گناهی کرده که در حق آن مردها روا داشتم شاید خودشان هم هیچ گاه نفهمیدند درد من چیست که عین مرغ سرکنده بال بال می زنم بی آنکه دلیلی و یا بهانه ای برای حرفها حرکات و بی قراری ها و ناسازگاریهایم با آنها داشته باشم و اینها همه به دلیل ردپای تو در زندگیم است  اکنون نزدیک به پنج سال از آن روزها می گذرد و دیگر نیستی که دورم دیوار بکشی و حسادت کنی و آزارم دهی خودم برای خودم آن دیوار را از طرف تو کشیدم و در خلوت تنهایی خودم گذر عمر می کنم می دانم هنوز هم که تصمیم گرفتی بعد از معتاد کردن من به خودت به نفست و به دستهایت از زندگیم بی رحمانه بیرون بروی و منطق را بر زندگیت حاکم کنی و به آن سرو سامان بدهی، سایه حضورت بر سرم بر خاطراتم و بر جوانی تلف شده ام مانده است. رد پایش را نمی بینی؟ همین دیواری که دور خود کشیدم همین که دیگر مردی را راحت به حریمم راه نمی دهم همینکه که مردها رنگ و بویشان را برایم از دست داده اند همینکه دیگر حرفی برای گفتن برایم ندارند همینکه دیگر به هیچ کدامشان اعتماد ندارم  کافی نیست؟

اینها را می نویسم که بگویم آسوده بخواب که من بعد تو عشق هیچ کس را به قلبم راه نخواهم داد حداقل عشق زمینی دیگر در دل من جایی نخواهد داشت... آسوده بخواب که اگر به بهانه اینکه مرا برای انتخاب مسیر زندگیم آزاد بگذاری و اثر حضورت را در سرنوشتم حذف کنی، اینگونه غیر انسانی و سنگدلانه از زندگیم بیرون رفتی و نگفتی این گنجشک عاشق که روزی برای خودش بازی بود و آزاد و رها پرواز میکرد ولی در زندان عشق تو کم کم کوچک تر و حساس تر و شکننده تر شد و آنقدر نحیف که امروز با وزش بادی می شکند بی تو چه خواهد کرد؟ آب و دانه از کجا بیابد؟ رهایش کردی تا دوباره پرواز کند؟ اصلا زنده خواهد ماند تا دوباره پرواز را به خاطر آورد؟ و تو حضورت و همراهی ات را برای یادآوری دوباره پرواز از او دریغ کردی! چقدر التماس کردم که کم کم از زندگیم خارج شو به من فرصت پذیرش نبودنت را بده به من ذره ذره پرواز را دوباره بیاموز ولی تو همانطور که یک روز بی رضایت من آمدی بی رضایت من هم رفتی ....

این سطور را با چاشنی ساعتها و روزها و شبها گریه مدام به تو تقدیم میکنم و امیدوارم باز هم از زوایای پنهان این رابطه برایت بنویسم که اگر احیانا از سر فراموشی مرتکب این رفتارهای غیر انسانی شدی حداقل به درگاه خدا طلب بخشش کنی و گناهکار از این دنیا نروی.....

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 11:18 توسط نسیم |

در آپارتمان را که باز کردم نسیم خنکی بر صورتم نواخته شد نفس عمیق کشیدم عطرش اشنا بود امسال ظاهرا پاییز زودتر از موعد به سراغمان آمده است. پاییز فصل من، فصل سرمستی روح و جانم نزدیک شده است که بی گمان مرا به یاد تو می اندازد، به یاد آغاز پاییز پنج سال پیش! یادت هست...؟

خیلی زودتر از آنکه باور کنیم به هم انس گرفتیم تو ذهنت درگیر مسایل خانوادگی ات بود و من هم از پایان یک رابطه می آمدم و همین باعث شد تا فرصتها را بر انتقال تجربیاتمان غنیمت بشماریم هنوز نمی دانم در ذهن آن روزهای تو چه می گذشت ولی خودم را یقین دارم که به قصد نجات تو از برزخی که در آن دست و پا می زدی نزدیک شدم ... ولی نتیجه خیره کننده بود روز به روز به من وابسته تر شدی .... چقدر عذاب وجدان داشتم چقدر از خدا خواستم کمکم کند تا به بیراهه نروم، اینها همه فقط برای تو بود ... تو برایم فقط یک دوست بودی که می توانستم با تو درباره شعر حرف بزنم، از سیاست بگویم و آنکه آرمانشهرم چیست و کجاست. من به قدرت روح معتقد بودم ولی تو همه چیز را در محدوده حواس می دیدی و عالم ماده، بعدها به من گفتی که من نگاهت را به زندگی این دنیا و حیات پس از مرگ عوض کردم و آغازی دوباره به زندگیت بخشیدم .... خط های قرمز محکم و پررنگی بین خودم و تو کشیده بودم و حاضر نبودم که تو به هیچ عنوان از آنها رد شوی و به من نزدیک تر گردی... آن رابطه درآن مقطع برایم جز فرصت بیشتر رجوع به درگاه خدا که کمکم کند پایم نلغزد و سست نشود چیز دیگری نداشت اما تو ... محکم و صبور ایستادی هزاران بار نه شنیدی ولی از راه دیگر آمدی گاهی دلم برایت می سوخت گاهی حس می کردم چقدر می شناسمت گاهی استقامتت را می ستودم و گاهی از اینکه به خودت اجازه نزدیک شدن می دادی خودخواه می انگاشتمت ... آخر تو کجا و من کجا.... از همان آغاز راه معلوم بود ما به درد زندگی زیر یک سقف نمی خوریم تو از من خیلی باتجربه تر بودی و من تازه دختری در آغاز راه!  

مقاومت در برابر تو بی معنی بود تو همانند قطره آب مدام و پی در پی در روح سخت چون سنگ من نفوذ کردی آنقدر ارام و بی سر و صدا که خودم هم نفهمیدم کی و چگونه این قدر به تو وابسته شدم عاشقت شدم و برایش تاوان پرداختم ...که امروز اصلا بی تو بودن را به خاطر ندارم! خودت را در تمام ارکان زندگیم درگیر کردی و مرا هم .... آن اوایل رابطه از اینکه مردی عاقل و با تجربه در مقابلم هست که کتاب خوانده موسیقی گوش کرده نقاشی کشیده مبارزه کرده زندان رفته مطلب نوشته و شعر گفته  و ... برایم جالب بود دوست داشتم تو را در همانجا نگه دارم در همانجا که با تو راجع به شعر و ادبیات حرف بزنم و در سیاست بحث کنم تو مرا خام و کم تجربه می دیدی و برایم هزاران حرف و تجربه داشتی حرفهای آرمان گرایانه ام را می شنیدی و نقد می کردی و برای غصه خوردنها و بی قراری هایم با گفتن جملاتی راه بلد بودی به من اطمینان میدادی که تاریخ در حال تکرار است و هیچ چیز همین گونه نخواهد ماند و فقط باید صبر داشت .... تنها مشکل من با تو این بود که نمی فهمیدم که چرا این دوستی از جنس علم و ادب و فرهنگ را با چیزهای دیگری که خط قرمزهای من بود پیوند می زنی ... نمی فهمیدم و البته دلخور بودم! نمی توانستم رابطه بین یک دوستی ساده با شعرهایی که از چشمان سیاهم برایم می خواندی ارتباط دهم ترس از عشقی زمینی که تو را درگیر خود کرده باشد هر لحظه با من بود چقدر به درگاه خدا استغاثه کردم حقیقتش من به دنبال آن نبودم که تو بودی. تو برایم عشقی افلاطونی به ارمغان آورده بودی در مقام موقعیت و جایگاه آن نبودی که بتوانم عشق زمینی ام را به تو نثار کنم در پی محدود کردنت نبودم تلاش می کردم تو را به زندگی از هم پاشیده ات برگردانم.... ولی تو نمی فهمیدی حرفهایم را . بی تردید عشق می ورزیدی وآنقدر ساده و صمیمی و ظریف که هیچ گاه اختلاف سنی مان را حس نکردم و مرا که برایت آنهمه احترام قائل بودم شرمنده خود می ساختی نمی توانستم با تو رفتاری تند و خشن داشته باشم تو در بین جمع گونه ای بودی که غیر از احترام هیچ نمی دیدی به گونه ای استاد من بودی و من شرمنده همه آن ها که از تو آموخته بودم .... چقدر درباره عشق حرف زدیم چقدر بحث کردیم من عشق حقیقی را رها از جسم میدیدم ولی تو معتقد بودی وقتی عاشق روح کسی می شوی جسمش را هم دوست خواهی داشت و من هنوز نمی دانم که تو اول عاشق جسمم شدی و یا روحم! تو مرا فرشته ای پاک و بی گناه می دیدی و من در دلم می خندیدم به این اغراق تو... ولی هم تو می دانستی و هم من که ادامه این رابطه شدنی نیست. به هم ریختن خیلی از خط و مرزهاست. خیلی جوانب دارد که که عقل دوراندیش از آن حذر می کند تو با سر می دویدی ولی من فکر می کردم با اینکه از تو بسیار کم تجربه ترم ولی نقش متعادل سازی و توقفش بر عهده ام است خیلی از تفاوتهای دیدگاهی و رفتاری مان را در این می دیدم که تو مردی و من زن! یعنی اصلا از آنجا بود که من به شناخت حقیقی از یک مرد نایل می آمدم تا قبل از آن و در دنیای بی آلایشی که برای خودم ساخته بودم همه انسانها چه مرد و چه زن یک جور بودند با دیدگاههای یکسان به موضوعات ... در طول تحصیلم هیچ گاه همکلاسیهای پسرم را جز خود ندیدم و حرفها و حرکاتشان را عمدا، جز آنچه  در دل خودم هست تفسیر نکردم .... مردها همه برایم پدر بودند و برادر و دوست. اصلا اینگونه تربیت شده بودم وقتی نگاهم به آنها بی غرض بود پس حتما نگاه آنان هم اینگونه بود! ولی تو برایم آغازی از شناختن بودی شناخت از جنسی که اتفاقا از منظر و دریچه ماورایی ای که من بدان معتقد بودم به دنیا نمی نگریست و همه چیزبرایش زمینی تر بود....

+ نوشته شده در چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 22:54 توسط نسیم |

در ماه رمضان هم که زندگی رسما تعطیل است اگر مقید به گرفتن روزه باشی فقط باید روزه بگیری! آن هم از نوع روزه گرفتن امثال من، که فقط  لب فرو بستن از آب و غذاست  و دیگر نمی رسی زندگی کنی حتی همین زندگی عادی و روزمره را! نه رمقی هست چند کلمه کتاب بخوانی  یا جانی که عبادت و یا حتی تفکر کنی . صبح که با حالت خواب آلوده و خمار از بیدار شدن وسط شب و کامل نشدن خواب می روم سر کار، آن هم یک ساعت دیرتر یعنی وسط روز! در طول روز هم بی حوصله و بی حال کارها را کمی رفع و رجوع می کنم . خدا را شکر از رییس و مدیر هم که خبری نیست، انگار خاک مرده پاشیدند به کار! بعد هم ساعت 2 کشان کشان می آیم خانه  و بعد خواب تا دم افطار! نمی دانم خدا که روزه را در صدر اسلام بر بندگانش واجب می کرد نمی دانست 1400 سال بعد آدمهای زیادی مثل من هستند که روزه کل سیستم زندگانی شان را به هم میریزد و رسما باید یک ماه از سالشان را یعنی یک دوازدهم عمرشان را بی خیال شوند در سستی و خماری به سر برند! طبیعتا وقتی در صدر اسلام روزه واجب شد سیستم فیزیکی مردم آن زمان با ما بسیار متفاوت بود، آنها نیروی بدنی شان بالا بود (از واجب شدن روزه بر دختران 9 ساله کاملا قوای بالا جسمی شان پیداست) به تشنگی و گرسنگی طولانی مدت عادت داشته اند و یا شبیه الان ما انواع و اقسام ناراحتیهای گوارشی و عصبی و قلبی و .... نداشتند. به نظرم باید در مدت و نحوه این روزه گرفتن تجدید نظری شود والا تا چند سال دیگر که همین نیمچه اعتقاد مردم سست تر شود دیگر از این دهان فرو بستن تنها از آب و غذا هم خبری نیست چه برسد به عبادت و شب زنده داری و توبه!

به هر حال خدا جان! ما نه جسارت سرپیچی از اوامر صریحت را داریم و نه تاب و توان جسمی گرفتن همه اش را! خودت یک جوری به ذهن این علما و مراجع ما بیانداز که همانطور یکبار روزه از سه ماه توانست بشود یک ماه ، از یک ماه هم قطعا می تواند چیز دیگری شود و می توان به جای سی روز پشت سر هم کارهای دیگری کرد، مثلا ماهی سه روز روزه گرفت و یا مثلا فصلی یک هفته و یا اگر خواستی لطف و کرمت را به یادمان بیاوری، فقط سه روز در سال!  و یا مثلا فقط غذا نخوریم ولی آب بخوریم. دیگر فقیرترین آدمهای دور و بر ما آب که دارند بخورند، اگر روزه می گیریم که آنها را فراموش نکنیم پس دیگر 15 ساعت تشنگی وسط تابستان چه معنی ای دارد؟ یا حتی می توانی یک جوری به ما بفهمانی که همه چیز بخوریم ولی مثلا چهل روز گوشت نخوریم تا از خوی حیوانیت جدا شویم! مثل باقی ادیان که روزه هاشان خیلی راحت تر از روزه ماست.

ولی حال اگر بگذریم از این غر زدنها که نتیجه ضعف و سستی روزه است و اصلا عمیق و فلسفی نیست برای خود من روزه یک جور مراقبه و توجه خاص است یک جور زهد گزینی خودخواسته است. ماهی است که در لاک خود فرو می روم و کنکاش می کنم. ماه من است ماه خلوت خودم با خودم، ماه رها شدن ار تعلقات و دغدغه های دنیا! و از طرفی برایم یک جور سرسپردگی بی چون و چراست در مقابل خدا! او گفت نخور پس نمی خورم حتی اگر ندانم که چرا نباید بخورم. و این برای من عصیان گر و پرسشگر غنیمت است. تمرینی است برای رضا بودن و راضی شدن به هر آنچه که او گفت و خواست. حتی اگر تشنه باشم و گرسنه و بی رمق.

رمضان برایم ماه سکوت است و سکون ، یک جور آرام و قرار گرفتن و کمتر دویدن و کمتر حرص داشتن . برای منی که واقعا با یک لیوان شیر و دو سه لقمه نان و پنیر و خرما سیر می شوم یک جور بازبینی است که آیا واقعا اینهمه سگ دو زدن و تلاش کردن لازم است ؟ اینهمه در درگیریهای کوچک و بزرگ روزمره غرق شدن لازم است؟ اینهمه رقابت در کار و درس وپست  ... لازم است؟ بالاخره یک ماه بی این درگیری ها سپری کردن اگر چه تعمیم آن به  تمام طول سال غیر ممکن است ولی یادآوری خوبی است به اینکه می توان بی تعلق تر و رها تر از این دنیا هم زیست در حالیکه آب از آب تکان هم نخورد.

خدایا  اگر در این ماه توفیق عبادات خاص، شب زنده داریها و توبه کردنهای طولانی را ندارم ولی از خودم راضیم که من منم و تو خدایم! این ماه را باتمام سکوتی که برایم ساخته ای دوست دارم و سپاسگزارم.

پی نوشت۱: امروز هم که از ۱۷ شهریور تاریخی در میدان شهدا خبری نبود جز چند زن و دختر سبز پوش چیز دیگری دیده نشد (حدود ساعت ۵:۳۰) از این ناامیدی مردم دلم گرفت!

 پی نوشت۲: امشب اولین شب احتمالا قدر و شب ضربت خوردن امیر مومنان جدا کننده حق و باطل است.  در این وانفسای روزگار که همه دلمرده و افسرده اند قطعا اگر دلی عمیقا شکست، دعایش و تمنایش شنیدنی است. در آن لحظات ناب، زندانیان سیاسی، خانواده های داغدیده شهدای جریانات اخیر و ادامه راه جنبش سبز را فراموش نکنید التماس دعا!

+ نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 19:22 توسط نسیم |

سیاه بر تن و داغدار از غم از دست دادن عزیزی که حتی نتوانستیم در مراسم خاکسپاری اش حضور داشته باشیم، بهت زده بودیم و پریشان! وقتی خسته از مسایل دور برو حوادث اخیر، موقعیت سفری که فراهم شده بود را غنیمت شمردیم و رهسپار شدیم به بدرقه آمد و التماس دعا گفت و رفت و دیگر ندیدیمش! پدر چه وسواس عجیبی برای انتخاب سوغات سفر برای او داشت، وبرای هیچ کس دیگر نه، فقط برای او! دریغ از اینکه او در آن لحظه در دیار باقی منتظر دعاهای خیر ما و زیارت های ما به عنوان ره آورد حضورمان در آنجا بود. مرگش را خبر ندادند چون ایران نبودیم و راه برگشت زودتر از موعد هم نبود. پس دندان روی جگر گذاشتند و مراسم هفت را به تاخیر انداختند تا تنها برادرش در آن حضور یابد. تنها ساعتی قبل از رسیدن گوشی موبایلم پیام آور این خبر دردآوربرای من شد و من رسالت یافتم تا حامل این پیام برای پدر و مادر باشم به گونه ای که کمترین شوک به آنان وارد گردد. لباس سفید پوشیده بودم و تر و تمیز منتظر چشمهای شوق آلود و اشک های جاری همه ملتمسین دعا! که برایشان بگویم آنجا چه دیدم و چه اندیشیدم و چه طلب کردم! ولی دریغ که این بار اشک، نه فقط از سر شوق زیارت، بلکه ملغمه ای از غم و ماتم و شوق و درد و شیون بود! بیخود نبود که دلم هیچ به سپید پوشیدن رضایت نمی داد!(این حال را از بعد انتخابات به این طرف همبشه داشتم) من که با دلی از سیاهی و کین برای حوادث اخیر رهسپار سرزمین عاشوراییان شده بودم و لحظه ای، حتی  لحظه ای از تفکر و تمنا به وجودهاشان برای گشایش و رهایی همه مصیبتهایی که بر سر مردم سرزمینم آمده بود فارغ نبودم اکنون هنوز کمر راست نکرده، غم از دست دادن عزیزی دیگر،  بزرگ فامیل، بر جانم و قلبم نشست و چون هیچ گاه به خاک آرمیدنش را ندیدم هیچ گاه هم رفتنش را باور نکردم. در دل خون می گریستم تا چگونه قبل از رسیدن و قبل از مواجه شدن با خیل فامیل سیاه پوش عزادار، پیغام را به پدر و مادر برسانم. بالاخره به پدر گفتم، ارام و با مقدمه چینی بسیار! رنگم مثل گچ شده بود . پدر شوکه شد تا آمد دهان به تعجب یا اعتراض یا نمی دانم هر چیز دیگر بگشاید، با چشم و ابرو اشاره کردم که مادر را دریابد، آخر او قلبش ناراحت است و کم طاقت است و نازک دل! و شاید بهتر بود آخرین لحظات باخبر می شد! و او آرام آرام اشک ریخت و آرام آرام، آن را از زیر عینکش پاک کرد و دم بر نیاورد و من هر لحظه بغضم را فرو دادم و لبخند زدم به صورت مادر و نگران پدر ماندم تا حالش به هم نریزد و صبور بماند و تشنه نشود و .... اینکه چطور به مادر گفتم و او چه کرد و چه شد هم مثنوی هفتاد من می شود که  بماند...

رسیدیم در میان اشک و گریه !همه سیاه پوشیده بودند، آخرین لحظه شال سفیدم را با رنگ سیاهش عوض کردم از همان اول هم نباید سیاه را از سر بر می داشتم که دیگر سفیدی ای نیست، هرچه هست همه سیاهی است و ماتم، این برهه از روزگار ما! و از همانجا رهسپار مزارش شدیم...

... دیدم به دیوار تکیه داده و منتظر است بی اختیار دویدم تا سوییچ را از پدر بگیرم تا او زودتر بنشیند، مادربزرگم را می گویم .هوا گرم بود و بی شک باید کولر ماشین روشن می شد. درب عقب را برایش باز کردم تا بنشیند و خودم درب جلو را تا استارت بزنم، و کولر بگیرم تا گرمش نشود.... یک پا داخل و یک پا بیرون ... یاد خواب دیشب افتادم که با چه سرعتی می راندم در جاده ای که انتهایش نامعلوم بود و دو طرفش بیابان بود .... می دانستم ماشین روی دنده است، این ایراد بزرگ رانندگی بابا بود که هیچ وقت از سرش نیفتاد. خواستم استارت بزنم، هیچ اراده ای برای حرکت دستم، برای چک کردن دنده نداشتم. می دانستم ماشین می پرد، می دانستم مادر بزرگم در حال سوار شدن از عقب است می دانستم مادرم عقب ماشین ایستاده است، شوک خبر روز قبل هنوز بر سرم بود مگر خود پدر دیروز در راه مزار نزدیک نبود چپ کند و ما را به کشتن دهد؟ استارت زدم... ماشین پرید و من از ترس پایم را گذاشتم روی پدال گاز، حتی دستم را از استارت برنداشتم تا آخر! ماشین به عقب جهید درگیر دنده عقب بود... برگشتم تا مادربزرگم را ببینم ، از ماشین پرت شد بیرون،  با نگاهش التماس می کرد هیچ نمی گفت فقط نگاهم می کرد ولی من فلج شده بودم و هیچ کاری برای کنترل آن واقعه نمی توانستم بکنم...جفت دربها یکی یکی تن او را با ستون وسط پارکینگ پرس کردند  مچاله شد خون فواره زد من فقط جیغ میزدم و بیشتر بر پدال گاز فشار.... صدای جیغ مادرم را لحظه ای، از عقب شنیدم، جیغی کوتاه، ولی مادربزرگم هیچ نمی گفت احساس کردم سرش جدا شد احساس کردم از میانه تنش رد شدم .... فقط جیغ می زدم فقط جیغ....

ماشین خورد به دیوار مقابل داخل کوچه و ایستاد، حاضر نبودم سراغ مادربزرگم روم می دانستم .... ! ولی مادرم کجا بود؟ آنجا آن عقب ماشین نبود ...... از بین چرخهای ماشین تکان خوردنش را دیدم می دانستم نباید به او دست بزنم ولی کشیدمش بیرون، باید می دیدم که زنده است..... سیاه پوش بود و خاک آلود، ولی خونین نبود .......باز هم سراغ مادربزرگم نرفتم تحمل دیدن آن صحنه فجیع خون را نداشتم، (چقدر من خودخواهم!) دویدم داخل خانه، در حالیکه هنوز جیغ می زدم زنگ زدم به اورژانس..... من مادربزرگم را در پارکینگ خانه زیر کردم و کشتم و مادرم را ...... از من خواست گوشی را به کس دیگری دهم تا واضح تر صحبت کند و ادرس بدهد ... من فلج شدم دو روز تمام کمرم راست نشد  راه گلویم کامل بسته شد و حتی آب قندی که به زور در دهانم می ریختند از آن پایین نرفت ...! در میان بی قراریها صدای اطرافیان را می شنیدم که اصرار داشتند مادربزرگم زنده است و حالش خوب است و از صدای شیون های تو هراسیده ولی من دولا دو لا و گاهی چهار دست و پا راه می رفتم که چه دروغ گفتنی ؟! من دیدم سرش جدا شد مگر آنکه معجزه اتفاق بیفتد که او زنده باشد...

و معجزه اتفاق افتاده بود...!  سر، دو تا انگشت دست و دو تا دنده مادربزرگم شکسته و یک گوشش جدا شده بود که سریع به اتاق عمل برده شد و پیوند شد...ولی زنده مانده بود، تمام تنش سیاه بود و خون مرده و آش و لاش به خصوص صورتش کاملا به هم ریخته بود و دیفورم شده بود ولی زنده مانده بود (البته من او را بعد از سه روز دیدم قبلش نمی دانم که چطور بود). مادر هم فقط کوفتگی داشت و در نهایت یک معجزه، وقتی ماشین از رویش رد شد  او بین چرخهای آن سالم مانده بود!

دو روز با آرام بخش های قوی خوابیدم و یک هفته بیشتر در بستر ماندم ... مادربزرگم بعد از سه هفته از بیمارستان مرخص شد و اکنون بعد از گذشتن بیش از یک ماه ونیم هنوز حال نرمال ندارد به شدت ضعیف و نحیف شده و توان سر پا ایستادن ندارد. بی قراری می کند و گریه... ولی چیزی از آن حادثه یادش نمی آید یعنی جزئیات را فراموش کرده مثلا نمی داند من پشت فرمان نشسته بودم و ....

در تمام عمرم هیچ گاه تا این اندازه احساس گناه نکردم و هیچ گاه این قدر نخواستم که خداوند مرا ببخشد.. بارها و بارها دستان مادربزرگم را بوسیدم و خواستم مرا عفو کند  ولی او معنی کارهایم را نمی فهمد ... فقط برایم آرزوی خوشبختی می کند واینکه از خدا می خواهد در غربت وتنهایی یار و یاورم باشد. شاید هم خوب می فهمد که منظورم چیست ولی خودش را زده به فراموشی تا بار گناه مرا کمتر کند تا شاهد زجر کشیدن و سوختن و عذاب وجدانم نباشد شاید....

و من فقط یقین دارم که اگر او را به خاطر این حادثه از دست دهیم، تا عمر دارم هیچ گاه خودم را نخواهم بخشید...

تا کنون این ماجرا برای آدمهای زیادی گفته ام تا شاید از اثرات تخریبی و آزاردهنده اش بر روحم بکاهم ولی همه آن هق هق زدنها و حرف زدنها باعث نشد حتی ذره ای از آنچه برایم رخ داد و آنچه که حس کردم و دیدم کم کند هنوز از یادآوری اش منقبض می شوم و یخ می کنم و هنوز هم باورش نکردم و هنوز داغش برایم تازه تازه است ....!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 23:59 توسط نسیم |

وحشت زده از خواب می پرم، کور مال کورمال دنبال ساعت که الان چه موقع از شبانه روز است، ساعت 2 صبح است ! خیس عرقم و گلویم به شدت خشک شده، از ترس همه چراغهای خانه را روشن می کنم ، خدایا باز هم کابوس بود و واقعیت نداشت! داشتم شعار می دادم در کوچه مان! مامورها ریختند بر سرم کشان کشان می زدند و می بردند! چند دقیقه طول کشید تا باور کنم که همه چیز کابوس بود و حقیقت نداشت حتی به خانه خودم هم مشکوکم! آخر مامورها از خانه همسایه ها ریختند بیرون، بغل گوش خودم از جاهایی که اصلا باورم نمی شد.

نمی دانم در طول دو ماه گذشته این چندمین بار است که این کابوس را می بینم ولی این را مطمئنم که در چند شب گذشته عینا تکرار شده است و امشب سومین شبش بود! با کمی تفاوت در تعقیب و گریزها و یا چهره آنها که دستگیرم می کنند و شکنجه ام می دهند که البته خیلی هاشان را متاسفانه می شناسم.

گلویم می سوزد کلید چایی ساز را می زنم تا برای خودم یک نوشیدنی گرم درست کنم و می نشینم پشت کامپیوتر! نمی دانم تا کی از این کابوس ها خلاص خواهم شد ولی چیزی را که شک ندارم جو ناامنی است که اکنون در آن زندگی می کنم! در بین همکارانم در اداره و کسانی که به شدت این روزها در کسوت آبدارچی و نامه بر و فال گوش... ولی یک جاسوس بالفطره در حال ترددند و نامه حراست به مدیران که به گونه ای خواستار معرفی عوامل اغتشاش ..! در اداره شده اند. از این نگاه سیاه به دنیای دور و برم متنفرم  و این در حالیست که برای حیات من، احساس امنیت واجب تر از آب و نان و آفتاب و اکسیژن است! این روزها خودم را بارها و بارها به خاطر داشتن شغل دولتی سرزنش کردم و می دانم در طول این چند سال به خصوص چند ماه گذشته بد بهانه هایی هم به دستشان دادم و بدتر از آن از اینکه آنها در ایجاد این ترس و وحشت در دلم پیروز شدند از دست خودم عصبانی ام. هر چند که هیچ وقت این ترس مانع رفتار و عملکردم و اعتقادم نشد و حتی شاید من را جسور تر هم کرد. از خودم تصور آدمی را دارم که با دهان خشکیده از ترس و چهره ای به رنگ گچ در آمده در حالیکه از شدت لرزش دست و پا توان سر پا ایستادن را ندارد، همچنان فریاد می کشد و بر علیه آنها که در مقابلش ایستادند و چشم در چشم اویند نعره می زند و دهان نمی بندد، که البته ابن تصویر پر بیراه هم نیست و حداقل برای خودم دو بار در خیابان اتفاق افتاد که باز هم فقط معجزه مرا از چنگ آن خشم و کین لباس شخصی ها نجات داد! و فقط آثارش تا چند روز بر تنم ماند. گاهی فکر می کنم که بزنم به رگ بی خیالی و تا آنجا پیش روم که اخراجم کنند و خلاص! ولی بعد فکر می کنم که کاش فقط اخراجم کنند چندین  پرونده اخلاقی و اجتماعی و فرهنگی وعقیدتی بر روی پرونده سیاسی- اغتشاشی ام! اضافه می کنند و می فرستند جایی که عرب نی انداخت که البته امیدوارم آنجا اوین باشد و نه جایی دورتر از آن! و بدتر از ان خانواده ام و به خصوص پدر و مادرم که از غصه دق خواهند کرد. اینجا از آن جاهاست که آرزو می کردم کاش کسی را در این دنیا نداشتم تا به خاطر آنها هم که شده مجبور نباشم راهم و روشم را عوض و یا تلطیف کنم. چقدر دردناک است این ترس از مرگ که از هزار بار از خود مرگ هم بدتر است.

تا حالا شده که حس کنید کاری که در حال انجام آنید و یا تصمیمی که دارید می گیرید اشتباه محض است ولی مجموعه عوامل شما را به سمت و سوی آن سوق می دهند تا آنجا که حس می کنید دیگر هیچ اراده ای از خود برای ممانعت از آن تصمیم که اتفاقا به دستان خود شما در حال انجام است ندارید و چشمتان را می بندید و و بی مهابا تا لبه پرتگاه آن پیش می روید! و شاید هم بعد با سر شاهد سقوط خود می شوید؟!  در طول یک ماه گذشته این سومین بار است که من در این حال و شرایطم. اولی اش به قیمت یک نه جدی به کسی بود که شاید می توانست تضمین خوشبختی آینده ام باشد ولی من حاضر نشدم به او مجالی بیشتر دهم و حداقل همه حرفهایش را بشنوم! دومی اش به قیمت به خطر افتادن جان خودم و خانواده ام در یک اشتباه فاحش رانندگی آن هم در پارکینگ خانه ام تمام شد  که کاملا شبیه یک معجزه فقط به مجروح شدن یک نفر منجر شد و کسی که  از بین چرخ های ماشین سالم بیرون آمد مادرم بود! و من هیچ اراده ای در توقف آن حادثه نداشتم که البته شرح آن حادثه غیر قابل باور و روزهای کابوس وار بعد آن خود پستی جدا را می طلبد و سومی اش به قیمت آری مزخرف به کسی است  که می دانم با او هیچ تفاهم و همراهی ای نخواهم داشت ولی در مسیر و جریانش قرار گرفتم و فعلا راه فراری هم از آن ندارم و نمی دانم تا کجا پیش خواهم رفت.ولی حدس می زنم این تصمیم آخری از دوتای اولی وحشتناک تر و جبران ناپذیر تر باشد.

خودم را رها می کنم در آغوش خدا، می دانم تاکنون بارها مرا به لب پرتگاه برده ولی در آخرین لحظات فقط خودش را به من نمایانده و درست در لحظه سقوط با دستهای قوی و محکمش من را به عقب پرت کرده! با آنکه هر بار زخمی و درمانده و خسته بازگشتم ولی هنوز زنده ام...!     

پی نوشت1: من هم با رحل عزیمت بستن از بلاگفا موافقم! این کار را باید زمانی می کردیم که در عین نیاز شدید به خانه مجازیمان در روزهای اول این حوادث اخیر، پستهایی  برای آرام ساختن خود می نوشتیم ولی  بلاگفا به هیچ عنوان به ما فرصت پابلیش آن را نمیداد. با این وجود ماهی را هر وقت از آب بگیریم تازه است. امیدوارم من با تمام کم کاریهایم در وب بتوانم در اولین فرصت این کار را به انجام برسانم.

پی نوشت2: فکر کنم دیگر بهتر است تا اذان صبح بیدار بمانم چون مطمئنم الان به رختخواب رفتن همان و نماز صبح خواب ماندن همان! فقط خدا به داد فردای پر مشغله ام برسد که چطور می خواهد من زهوار در رفته را تحمل کند.

پی نوشت3: چقدر طعم تلخ یک قهوه با این حال زار اکنونم در دل این شب سیاه همخوانی دارد. پس تلخ تلخ مزه مزه اش می کنم و ذره ذره می نوشمش!

+ نوشته شده در یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 4:10 توسط نسیم |

قطره‌ای از شب
چکید
و تاریکی
دم به دم، بزرگ و بزرگ تر شد
در رگهای خیابان
نور، زمزمه کرد
و گلوله‌های «متبرک»
چهره‌ی روشنِ زمزمه را مشبک کردند.
صورت ماه پر از خون شد
کوچه‌ها گریستند.

این، ملانکولیِ توفان است،
ناله‌ی نور است که می‌شکفد
تا بتوفد

پرندگان آوا
تا ژرفای افتادن
بالیدند
تا «ندا»ی زمزمه را
در اعماق
بنیوشند

و خدا صورت ابری‌اش را
با دست‌های اثیری
پوشاند



ناصر کاخساز
تیرماه ۱۳۸۸
+ نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 22:55 توسط نسیم |

ای مردم وطنم ! سخت به زندگی تان بچسبید و لحظه ای از فکر آن بیرون نیایید که مبادا ذره ای از داشته هایتان کم شود. مدام برایم فلسفه ببافید و توجیه بیاورید که شما نمی توانید بیش از این هزینه دیگری برای حفظ آزادی و عزت تان بپردازید چرا که مسوولیت دارید و به نان شب محتاجید. یا اگر روحتان حساس تر از این حرفهاست سخت به تکاپو افتادید که جان به در برید و از این مهلکه بگریزید چرا که اینجا دیگر جای ماندن نیست! پس خوب مراقب جانتان باشید، مبادا دردی، رنجی، غمی، بر آن بنشیند. بگذارید بقیه پیش قدم باشند تا تن هاشان زیر شکنجه له شود ولی شما آسوده بمانید. چشمهایتان را ببندید تا این تن های شرحه شرحه و خونهای بر زمین ریخته را هم نبینید، که مبادا روحتان مکدر گردد. گوشهایتان را بگیرید تا نشنوید، که این روزها شنیدن هم خطرناک است، حتی هم کلام و هم صحبت ما هم نشوید و دیگر هیچ از ما نپرسید تا مبادا پست و موقعیت تان خدشه دار شود. خود را بزنید به کوری، به کری، که امروز هر چند اگر نان در آن نباشد، ولی بی شک حفظ نانی که تا کنون نصیبتان می شد، در آن است. اصلا بگویید ما را نمی شناسید، راهتان را کج کنید و حتی جواب سلاممان را ندهید تا از ننگ مخالف بودنمان با جریان آب، به دور باشید. حتی به چشمانمان ننگرید اصلا ما را نبینید تا مبادا خواب خوش آرامشتان به هم ریزد و تبدیل به کابوس عذاب وجدان گردد. اگر از شما درباره مان پرسیدند ما را بفروشید و لحظه ای از آن دریغ نکنید که حتما برایتان منافعی خواهد داشت که می دانم که میدانید. ما را به درد خویش واگذارید و منتظر بمانید تا آبها از آسیاب بیفتد و آن وقت مطابق شرایط تصمیم بگیرید، اگر ما پیروز بودیم آنگاه قد علم کنید و انگل وار از شیره جان کشته شدگان بمکید و سهم بخواهید و سینه چاک کنید که شما هم بودید. واگر شکست خوردیم و زندانی شدیم و کشته شدیم، قیافه روشنفکرانه به خود بگیرید و سری به تاسف تکان دهید و بگویید : ما به اینها گفتیم اشتباه می کنند ولی حیف که نصیحت نپذیرفتند! می دانید درد من بیشتر از همه از چیست ؟ یا از کیست؟ از شما یاران و دوستانی است، که می دانم برخلاف برخی ها هم می بینید و هم می شنوید و هم به خوبی در ذهن خود تحلیل می کنید ولی قیافه یک نادان ناآگاه به خود می گیرید و دانسته هایتان را جایی بازگو نمی کنید، مبادا در راه دادن زکات آگاهی تان و اینکه شما هم می دانید حق چیست و باطل چیست، خدایی نکرده تاوانی، خسارتی، هزینه ای چیزی پرداخت کنید که زندگیتان تکانی بخورد! کاش شما هم نمی فهمیدید و نمی دانستید، کاش وقتی صدای اعتراض ما را می شنیدید سیلی بر صورتمان می نواختید که به بیراه رفته اید و بازیچه شده اید! کاش شما هم در مخالفت با ما، قمه و باطوم بر رویمان می کشیدید که ای اراذل و اوباش! خوشی زیر دلتان زده و از سر شکم سیری راهی خیابان شده اید ! کاش اینهمه در مقابل خون دل خوردنمان و بغض کردنمان فقط و فقط سکوت نمی کردید و نظاره گر نمی شدید. ولی شما ای دوستان و هم فکران و هم دردان دیروز من که از صدای اولین گلوله ترس را بر دلتان نشاندید و به کنج خانه پناه بردید و دیگر دم نمی زنید! مگر انسان چند بار قرار است بمیرد؟ آیا بیش از یک بار؟ آیا زیبا تر نیست اگر آن یک بار در راه آزادگی باشد نه از سر پیری و سکته قلبی و سرطان و تصادف ؟ و اگر قرار باشد این پناه بردنتان از سر عافیت طلبی و آسایش طلبی باشد پس شرمتان باد از اینکه حقیقت را که چون آفتاب آشکار و چون شمشیر برنده است را با نقابی از سکوت و نگاه عاقل اندر سفیه می پو شانید والبته خرسندید که عقلتان هنوز کار می کند. شرمتان باد....
+ نوشته شده در یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 9:8 توسط نسیم |

چراغ این خانه مجازی خیلی زودتر از آنچه که حقش بود در حال کم نور شدن است  و من خواسته  و ناخواسته درگیر سانسوری دوباره از خویش شدم و بار دیگر تسلیم آنچه سرنوشت برایم در نظر گرفت! اما نه این قضاوتی منصفانه در مورد خودم و انتخابم نیست! این شاید پایانی بر این شکل خانه مجازیم باشد ولی قطعا پایانی بر من نخواهد بود شاید تجربه ای دوباره این بار در اوج تنهایی در انتظارم نشسته است.

در برزخی عجیب دست و پا زدم که تازه در حال قد راست کردنم یعنی می خواهم که دیگر قد راست کنم، با کوله باری از درد و رنج و تجربه! چرا که در لحظه ای تصمیمم را بر تعیین نقطه پایان آن گرفتم همانطور هم که در لحظه ای برای شروع آن مصمم شدم، ولی شاید اگر کسی از بیرون به من و زندگیم بنگرد تصور کند عمرم را برای چندین سال تباه کردم ولی من خوشحالم از اینهمه فرصت برای آزمودن نیازمودنی ها که مطمئنم خیلی ها از آن محروم بودند و حسرتش را با خود به گور می برند حتی اگر تا آخر عمر هم نتوانم اثارشان را از چهره زندگی ام ام پاک کنم ولی باز خرسندم از راهی که در آن با سر دویدم.

و این آغازی دوباره است از شناختن خویش! از به کار بردن همه آن تجربیاتی که در طول این سالها به ازای پرداختن تاوانهایی سنگین کسب کردم که به اندازه بهترین سالهای عمرم می ارزند برای ساختن زندگی ای دوباره. زندگی که سهل است می خواهم خویش را دوباره بسازم، ساختنی این بار پس از درک تمام حد و مرزهای وجودم، پس از درک ظرفیتهای درونی ام! نهایت عشق و نهایت نفرتم، آستانه تحمل درد و رنجم و همچنین انتهای درک لذت و شادی در زندگیم! شاید اگر می خواستم توصیف شان کنم مثنوی هفتاد من کاغذ می شد و من در هیچ کجا ثبت شان نکردم چرا که آنها فقط از آن من بودند. تجربه لحظاتی که شاید هیچ کس درکشان نکند و شاید هیچ کس اگر هم جای من بود آن را حس نکند، ننوشتم نه از ترس قضاوت شدن توسط دیگران، بلکه برای آنکه آنقدر قداست داشتند که نگفتنی می شدند شبیه رازی در قلبت، که زیباییش در راز ماندنش است.

می خواهم دوباره عاشق باشم! عاشقی راهی است که اگر هزار بار به بن بست برسد باز هم بر می گزینمش، آنچه از تمام این سالها برایم یقین شد این است که من بی عشق هیچم، پوچم! فرقی نمی کند معشوق کیست یا چیست و یا اینکه الان در کجای زندگی ام ایستاده  و یا چقدر به من نزدیک و یا از من دور است  و می دانم اگر باز هم متولد شوم همان راهی را خواهم رفت که تمام این سالها برایش سخت تاوان دادم. اگر آنروزکه قدم در راه گذاشتم دختری جوان و کم تجربه بودم، امروز هم که در آستانه زنی کامل شدنم، در آستانه بالغ بودن و تعقل کردن، باز هم همان طریق را می جویم، پس هیچ گاه از راهی که آمدم پشیمان نخواهم بود. فقط، فرق این بار در این است که عشق را در دنیای دور و برم نمی جویم و یا در آدمها، بلکه آن را در خویش و در درون خویش یافتم که به منبع لایزال ایمان هم وصل است که هیچ گاه پایان نخواهد داشت،شاید فقط این بار راه جستجو را تغییر دهم.

این صفحه را به اندازه کودک نداشته ام که می توانست تمام ذرات وجودم باشد دوست داشتم و خواهم داشت وهمچنین این نام را! تمام لحظه ها را برای سر پا نگه داشتنش، رشد و بالندگی اش و به کمال رسیدنش دغدغه داشتم و برایش هم جنگیدم هر چند اگر اینجا نمود خارجی نداشت، حال اینکه خود این صفحه باعث چه استرسها و فشارهایی که در زندگی حقیقیم شد و من باز ناچار به اثبات حقانیت خویش شدم، بماند! اگر نتوانم به این زودیها بنویسم، به خاطر همراهی نکردن همرازی است که خیلی زود جگر گوشه ام را  تحریم کرد البته که سخت زجرم می دهد برای همین شاید یک تغییراتی در آن بدهم و یا برای همیشه ترکش کنم و در خانه ای نو بنویسم ولی قطعا گوشه قلبم اینجا جا خواهد ماند.

از فیلم زیبای درباره الی جمله ای در ذهنم نقش بست که گشایشگر بزرگی در راهم شد بی شک برای من هم،   یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی پایان است.....        

+ نوشته شده در جمعه 19 تیر1388ساعت 23:56 توسط نسیم |